#دختر_ماه_پارت_209
ایندفعه مایک هم فریادش بالا رفت
مایک:سوین خواهش میکنم یه کاری کن..
چشمامو با درد بستم...اخه من چیکار باید بکنم...یه قدم عقب رفتم که قیافه سامیار جلو چشمام جون گرفت...اون از همه چیش گذشته بود تا به من کمک کنه این حقش نیس که من بخاطر ترسم ولش کنم و برم..به مایک و چشمای مظلومش فکر کردم...اونم واسه کمک به من اومده بود..پس باید یه کاری میکردم براشون...
چشمامو باز کردم و با عصبانیت به اون غول نگاه کردم...اجازه دادم نیروی تاریکم وجودمو فرا بگیره...حس ناگهانی قدرت زیاد خیلی لذت بخش بود...چشمام رو بستم و چن ثانیه بعد باز کردم...میتونستم حس کنم الان چشمام مثل دفعه های قبل به تاریکیه شب شده...تاریک و ترسناک...
با عصبانیت سمت غول دوییدم و باهرقدمم خاک های زیاد رو هوا شناور میشدن...
بالا پریدم و مشت محکمی به بدنش زدم...تند تند دورش میچرخیدم و تا جایی که میتونستم مشت میزدم به بدنش...
اون غول که حالا منو دید و حالا حواسش به من جمع شده بود...
اون دو تا رو محکم به زمین کوبید و سعی کرد منو بگیره....
همینطور که دورش میدوییدم سعی کردم که نقطه ضعفش رو پیدا کنم...
هرموجودی نقطه ضعفی داشت که از طریق اون نابود میشد...حواسم پی افکارم رفت بود که با مشتی که اون غول به سمتم پرت کرد به عقب پرتاب شدم...
با دردی که توو وجودم پیچید عصبانیتم اوج گرفت...بلند شدم و با چشمایی که الان مطمئن بودم خیلی ترسناک شده بهش خیره شدم...فریادی از سرخشم کشیدم و به سمتش دوییدم....
پله هایی از جنس خاک درست کردم و ازشون با سرعت بالا رفتم.... با یه پرش به سمت سر غول پریدم و خواستم به سرش مشتی بزنم که نمیدونم چیشد از سرش عبور کردم و وارد بدن خاکیش شدم...
بدنش به ظاهر استخون نداشت ولی رگ های محکمی از جنس خاک بود که من روی اونا افتادم...
romangram.com | @romangram_com