#دختر_ماه_پارت_208


سامیار:سوین‌الان وقت ترس نیست و درضمن دیگه راه فراری هس نیس...تو نیروی خاک رو داری پس باید بتونی باهاش بجنگی...

اون غوله غرشی کرد که دوباره گرد و خاک بلند شد...به مایک نگاه کردم که چشماش رو بسته بود و قدم به قدم از اون غول دور میشد...ولی سامیار جدی و محکم وایستاده بود و تکون نمیخورد...

_سامیار توروخدا ولم کن..بیا فرار کنیم...ما نمیتونیم بااین بجنگیم..

گریم گرفته بود دیگه...خیلی ترسیده بودم و نمیدونستم چیکار کنم‌...

سامیار به چشمای اشکیم نگاهی انداخت و باعصبانیت فریاد زد

سامیار:سوین اینقدر ترسو نباش...اینجوری میخوای همه رو نجات بدی...باید بری جلو و باهاش بجنگی ...ترس باعث مرگت میشه بفهم....



صدای فریاد مایک نذاشت سامیار حرفش رو ادامه بده...سریع به مایک نگاه کردم که حالا توو مشت اون غول داشت فشرده میشد ....

سامیار دست منو ول کرد و دویید طرف اون غول...با سرعت زیادی شروع کرد به چرخیدن دورش که باعث عصبانیت اون غول شد....

مشتی به پای خاکی اون زد که ضربه اش فقط باعث شد که یه ذره خاک از وجود اون موجود پایین بریزه..

غوله غرشی کرد و با عصبانیت سامیار رو هم توو مشتش گرفت و فشارش داد که فریاد سامیار هم مثل مایک بالا رفت....

من از ترس پاهام قفل شده بود و فقط خیره به اونا اشک میریختم...صدای فریاد سامیار منو به خودم آورد...

سامیار:سوین یه کاری کن داره ما رو له میکنه...

من میترسیدم و نمیتونستم کاری کنم...

romangram.com | @romangram_com