#دختر_ماه_پارت_207
آهی کشیدم و سعی کردم فکرمو از ساشا دور کنم...
چن ساعتی راه رفتیم تا از جنگل سیاه خارج شدیم...بعد جنگل بیابون بود ..انگار نه انگار که پشت سرمون یه جنگل سرسبز بود...
مایک:بچه ها بهتره حواستون رو خوب جمع کنین راجب این بیابون چیزای خوبی نشنیدم...تله های زیادی اینجا هس...
سامیار:اره منم اینجا رو میشناسم...خطرناکه..
من اینجارو نمیشناختم پس نظری هم نداشتم راجبش..
نفس عمیقی کشیدم و پا به محدوده بیابون گذاشتیم...
چن قدمی رفتیم ولی اتفاق خاصی نیفتاد ...لبخندی زدم و گفتم
_خطری نی..
حرفمو کامل نزده بودم که زمین زیر پامون شروع کرد به لرزیدن...
با ترس جیغ کوتاهی کشیدم به سمت سامیار پریدم..
سامی دستمو محکم گرفت و سعی کرد تعادلش رو حفظ کنه...
گرد و خاک زیادی برپا شد و ثانیه ای بعد موجود بزرگی از جنس خاک جلوی چشممون به وجود اومد....
با ترس و تعجب نگاهی بهش کردم و چن قدمی عقب رفتم....
خواستم فرار کنم که سامیار دستمو محکم تر گرفت و اروم گفت
romangram.com | @romangram_com