#دختر_ماه_پارت_206


مایک:کوفت رو آب بخندی دیوونه...

_حقته حالا هم پاشو باید راه بیفتیم...

بازم چپ چپ نگام کرد گه دوباره خندم گرفت....بسته ای گوشت از کیفش بیرون آورد و شروع کرد به خوردن....

_اییی مایک گوشت خام میخوری

مایک:وا چرا قیافت رو اونجوری میکنی...شما خون میخورین مگه من اینجوری میکنم

جوابی بهش ندادم و کوله خودم و سامی رو برداشتم و از درخت پریدم پایین...

_سامیییی ...کجایی بیا بریم

صداش رو از وسط درخت ها شنیدم که گفت الان میام...خخخ شنوایی قوی هم داشتن باحاله ها...حتی زمزمه های آروم رو میشنوی..

مایک هم از درخت پایین اومد و شروع کرد به تکوندن لباساش...بچه سوسول..حالا یکم لباست خاکی باشه چی میشه اخه....

چن مین بعد سامیار اومد و شروع به راه رفتن کردیم...

اون دوتا ساکت بودن و بااخم روی پیشونیشون راه میرفتن...

هی خدا...ینی تاحالا ساشا فهمیده ما دیگه نیستیم...هه حتما اگه فهمیده هم یه پوزخند زده و گفته چه بهتر...

عجب خیال خامیه که هنوزم فکر میکنم شاید ساشا منو بخواد...



romangram.com | @romangram_com