#دختر_ماه_پارت_205
خواستم چیزی بگم که یدفعه آرزو رو دیدم که از حموم اتاق بیرون اومد....با چشمای پر نفرت نگاهش کردم که اومد جلو و با پوزخند گفت
آرزو:دیگه سوینی وجود نداره که کمکتون کنه...
بعد این حرفش درد بدی رو توو سرم حس کردم و بعدش هم سقوط و تاریکی...
سوین
صبح که بیدار شدیم حال دوتامون بهتر بود...دوتا کیسه خون از کوله بیرون اوردم و با سامی خوردیم ولی همچنان مایک خواب بود...
_سامی اونو بیدار کن..
سامیار بلند شد و گفت
سامیار:من میرم اطرافو چک کنم خودت بیدارش کن..
بعد هم سریع از رو درخت پایین و رفت...
هوفففف..بلند شدم و رفتم طرف مایک و باصدای بلند گفتم
_هی مایک
جوابی نداد که یه لگد زدم بهش که از جاش پرید با تعجب به اطرافش نگاه کرد...از حالتش خندم گرفت...خیلی بانمک شده بود خداییی..
چشمش که به من افتاد فهمید موضوع چیه و چشم غره ای بهم رفت..
romangram.com | @romangram_com