#دختر_ماه_پارت_201


مایک هم شیفت داد و گفت

مایک:اره بهتره شب رو اینجا کمپ بزنیم...

_کمپ؟؟ولی ما که چادر همراه خودمون نیاوردیم...

مایک:اوممم درست میگی پس بهتره رو یه درخت بخوابیم...

سامیار از یه درخت رفت بالا تا ببینه مناسبه واسه موندن یا نه...

مایک هم رفت اطراف رو بگرده ببینه چیزه مشکوکی هس یا نه...

سامیار:سوین

_هوم؟

سامیار:بیا بالا امنه..

از تنه درخت بالا رفتم و روی یکی از شاخه های مقاوم نشستم...به چهره سامی نگاه کردم...غم خاصی توو چهره اش بود که منم ناراحت میکرد...سامیار مثل یه دوست واقعی پشتمه و بهم ثابت کرد که میتونه برادرِ خوبی برام باشه...

خودمو یکم کشیدم جلو و کنارش نشستم...دستشو گرفتم توو دستم و اروم گفتم

_سامی چته؟؟

سامیار:دلم براش تنگ شده سوین...کاش اینجوری نبود..کاش اخلاقشون عوض نمیشد و الان اوناهم توو این سفر باهامون بودن...

_نمیدونم چی باید بهت بگم که آرومت کنه ولی اینو بدون منم مثل تو دارم عذاب میکشم شایدم بیشتر از تو...ولی بهت قول میدم خیلی زود همه چیو درست میکنیم..

romangram.com | @romangram_com