#دختر_ماه_پارت_200


_چرا باید بهت اعتماد کنیم و تورو با خودمون ببریم؟؟

مایک:سوین بس کن...همه میدونن که حداقل خاندان ما نمیتونن از افراد بالدازار باشن...اون عوضی پدربزرگ منو کشته...منم میخوام ازش انتقام بگیرم..

به سامیار نگاه کردم تا ببینم نظر اون چیه...روش رو برگردوند و شروع کرد به راه رفتن و گفت

سامیار:میتونی باهامون بیای ولی وای به حالت خطایی ازت سر بزنه ...خودت که منظورم رو خوب میفهمی...

من که منظور سامی رو نفهمیدم ولی مایک با اخم گفت

مایک:نه سر نمیزنه...

سه تایی باهم راه افتادیم...سکوت سنگینی بینمون بود...این سکوت اذیتم میکرد بخاطر همین خودم شکستمش..

_میگم سامی چقدر راه تا اون کوه ها هس؟؟

سامیار:اگه بدوییم با سرعت یه روز ولی اگه همینجوری بخوایم راه بریم تقریبا سه روز...



_پس بدوییم بهتره..

مایک شیفت داد و سه تایی شروع کردیم دوییدن..چن ساعتی دوییدم که سامیار وایستاد...ماهم وایستادیم و به سامیار نگاه کردم...

_چیشده چرا وایستادی؟؟

سامیار:بهتره امشب رو اینجا بمونیم...اینجا وسط جنگل سیاهه و خطرناکه..ماهم تله های اینجا هارو نمیشناسیم بهتره توو روز بریم...

romangram.com | @romangram_com