#دختر_ماه_پارت_199


سامی همونطور که گفته بود بیرون قصر منتظرم بود...

_سامیار بریم؟؟

سامیار: اوهوم..

شونه به شونه همدیگه شروع به راه رفتن کردیم...میدونم بخاطر اینکه از پری دور میشه ناراحت بود ولی نمیتونستم کاری کنم خودش اینو خواسته بود...

هنوز چن قدم بیشتر نرفته بودیم که صدایی از پشت سرمون اومد ...برگشتم که مایک رو دیدم داشت سمت ما میومد....

_چیشده مایک؟؟

اومد نزدیکمون با لبخند بهم گفت

مایک:منم میخوام بیام باهاتون..

متعجب به سامیار نگاه کردم که اخم غلیظی رو صورتش بود ...

_کجا بیای؟؟

مایک:همونجایی که شما میرین...دنبال خنجر..

ابروهام از تعجب بالا پرید و سئوالی به سامیار نگاه کردم که باهمون اخم گفت

سامیار:تعجب نکن این گرگ ها از طریق جادوگرشون خیلی چیزا رو میفهمن...

با شک به مایک نگاه کردم...از کجا معلوم که اینم مثل ژاوی گولمون بزنه و از افراد بالدازار باشه...

romangram.com | @romangram_com