#دختر_ماه_پارت_202
چیزی نگفت و سرش رو گذاشت رو شونم...شاید اونم مثل من بغض توو گلوش اجازه حرف زدن بهش نمیداد...
مایک از درخت اومد بالا و خواست چیزی بگه که دستمو رو بینیم گذاشتم و هیسی گفتم..
اون که فهمید حالمون زیاد روبراه نیس فقط اروم گفت همه چی امنه و روی یه شاخه دراز کشید و چشماش رو بست...
ساشا
دراز کشیده بودم که حس کردم آرزو کنارمه...چشمام رو باز کردم و بهش خیره شدم...امشب حوصلش رو نداشتم..ینی هیچوقت حوصلش رو نداشتم ولی نمیدونم چرا این شبا نمیتونستم کاری انجام بدم تا ازم دور شه...اراده کارام رو نداشتم این چن وقت...ولی امشب حس میکردم که میتونم از خودم دورش کنم...امشب دل تنگ سوینی شده بودم که تازه فهمیدم چقد دلش رو شکوندم...
_آرزو میشه بری اتاق خودت..حالم خوب نیس امشب
آرزو:چرا حالت خوب نیس؟
_نمیدونم حس میکنم نیمی از وجودم رفته..
آرزو:ینی چی
_میشه بری خودمم نمیدونم ینی چی فقط امشب رو برو...حوصله ندارم..
اخمی کرد و بدون هیچ حرفی بلند شد رفت از اتاق بیرون...
چشمام رو بستم که چهره سوین توو ذهنم جون گرفت...امشب خیلی بیشتر از شبای قبل به سوین فکر میکنم...خودمم دلیلش رو نمیدونم..شبای قبل بعد اینکه طبق معمول اون نوشیدنی رو میخوردم حس میکردم از سوین متنفرم ولی امشب...
یدفعه ای جرقه ای توو ذهنم زد...
romangram.com | @romangram_com