#دختر_ماه_پارت_194
_چطوری؟؟
مایک:خوب تو چطوری...چخبرا ملکه اسرار آمیز
لبخندی زدم و گفتم
_منم خوبم...تو اینجا چیکار میکنی ..مگه توو اون جنگل زندگی نمیکردی....
دستمو گرفت و اجبارم کرد باهم روی اون تخته سنگ بشینیم...
مایک:چرا اونجا زندگی میکنم ولی خب حتما باید بدونی که سرزمین ماهم توو این بُعده ..
_اها
دوتامون سکوت کردیم...مایک دستمو گرفت توو دستش و با انگشت شصتش اروم روی دستم میکشید...
وقتی دید مخالفتی بااین کارش نکردم اون یکی دستشو رو انداختم دور کمرم و اجبارم کرد بهش نزدیکتر بشم...
نمیتونستم مخالفتی کنم باهاش...ینی یه حسی نمیذاشت که من جلوی اینکاراش رو بگیرم...حس میکردم که یه کشش خاصی بهش دارم...آروم سرمو سرمو گذاشتم رو شونه اش...اون که اینکارم رو مهرتایید روی کاراش حساب کرد بیشتر منو به خودش فشار داد و اروم گفت
مایک:ناراحتی؟؟ چیزی شده؟
_اوهوم ناراحت و دلگیرم...
مایک:حتما از اون پسره ساشا...
romangram.com | @romangram_com