#دختر_ماه_پارت_193
اگه هنوز آدم بودم عمرا این موقع شب پام رو توو جنگل میذاشتم ولی خب الان فرق داشت ...به خودم و قدرتم اعتماد داشتم و نمیترسیدم....
شروع به قدم زدن کردم...ذهنم خالی از هرچیزی بود....تنها بودم و این تنهایی اذیتم میکرد ولی خب چاره ای هم نداشتم....تقصیر خوده احمقم بود که زود اعتماد کردم و حالا هم دارم تقاص اعتماد بیجام رو پس میدم...
تقریبا رسیده بودم وسط جنگل...سکوت سنگینی توو فضا حاکم بود و این حداقل بهم آرامش میداد...
روی یه تخته سنگ نشستم و به درخت های سربه فلک کشیده روبروم چشم دوختم...
توو حال و هوای خودم بودم که حس کردم یکی از بوته های کنارم داره تکون میخوره...وقتی دقت کردم چیزی ندیدم و فکر کردم توهم زدم ولی وقتی چن ثانیه بعد شدت تکون خوردن ها بیشتر شد فهمیدم توهم نبوده و سریع از جام بلند شدم...با دقت نگاه کردم که یدفعه یه گرگ از بین بوته ها پرید بیرون و اومد نزدیکم...
اع این که همون گرگیه که توو جنگل ممنوعه دیدم...اسمش چی بود؟!!
آها مایک...با ذوق رفتم جلوتر دستمو رو سرش کشیدم و گفتم
_چطوری پسر...
کمی عقب رفت و شیفت داد و حالا به جای گرگ اون پسر روبروم بود...خداروشکر ایندفعه لباس تنش بود وگرنه خفش میکردم...بااینکه لباساش پاره شده بودن ولی بازم از لخت بودنش خیلی بهتر بود...با لبخند بهش نگاه میکردم که با چن قدم خودشو بهم رسوند و یدفعه محکم بغلم کرد...
از تعجب چشمام شد قد توپ...
مایک:وای دختر دلم برات تنگ شده بودا....
دلش برا من تنگ شده بود عجببب...
به زور خودمو از بغلش کشیدم بیرون و گفتم
romangram.com | @romangram_com