#دختر_ماه_پارت_192




سعی کردم خودمو به بیخیالی بزنم و مثلا کنجکاو باشم...با قیافه ای مثلاکنجکاو برگشتم سمتش و گفتم

_اتاق پدرومادرم چیکار داریم ما؟؟

مت:یه اتاق مخفی اونجاس که من فکر میکنم بتونیم جای خنجر رو اونجا پیدا کنیم...

حدسم درست بود پس ..باید یه جوری دست به سرش کنم الان..

_اها چه خوب فقط امروز نمیتونم یکم کار دارم بهتره بزاری فردا صبح....

مت:باش پس من صبح منتظرم...

سرمو تکون دادم و مت هم رفت بیرون....هه عمرا بزارم جای اون خنجر رو بفهمین...حداقل نه تا وقتی که من کارم باهاش تموم نشده...

به ساعت نگاه کردم..‌ساعت8شب بود و ما نیمه شب قرار بود حرکت کنیم..

یه کاغذ و خودکار از کمد پیدا کردم و شروع کردم به نوشتن.‌.

گفتم که دیگه اونا رو دوستای خودم نمیدونم و راهم رو از راهشون جدا کردم و با سامیار میریم دنبال خنجر و دنبالمون نیان...

کاغذ رو گذاشتم جیبم که موقع رفتن بزارمش روی تخت....

دراز کشیدم و چشمامو بستم...سعی کردم رو قدرت نامرئی شدن تمرکز کنم ولی نتونستم...هیچ اطلاعاتی از این قدرت نداشتم...دلمم نمیخواست که از مت و مایا کمک بگیرم...

با اعصابی داغون بلند شدم و از پنجره پریدم توو باغ ...از قصر رفتم بیرون و رفتم داخل جنگلی که پشت قصر بود....

romangram.com | @romangram_com