#دختر_ماه_پارت_191
رفت طرف کمدش و یه حوله بیرون آورد..
سامیار:من میرم حموم..
_باش منم میرم اتاقم اون نامه رو بنویسم...
سری تکون داد و وارد حموم اتاقش شد...منم از اتاقش بیرون اومدم و رفتم سمت اتاق خودم...وارد اتاق که شدم دیدم مت اونجا نشسته...اخمی رو صورتم نشوندم و گفتم
_فک کنم قبل وارد شدن به اتاق یه نفر باید ازش اجازه بگیری ...نه اینکه سرتو بندازی پایین و بری توو اتاق..
از رو صندلی بلند شد و اومد نزدیکم..
مت:خواستم اجازه بگیرم ازتون بانو..ولی تشریف نداشتین..گفتم توو اتاق منتظر بمونم..
از لحن صحبتش خوشم نیومد...انگار که داشت مسخره میکرد...نگاه چپی بهش انداختم و گفتم
_خب حالا کارت رو بگو و برو...زیاد وقت ندارم...
مت:باش پس یه راست میرم سر اصل مطلب...باید بیای باهم جایی بریم..
با بیخیالی از کنارش رد شدم و رفتم جلو آینه و برسم رو برداشتم و شروع کردم به برس کشیدن موهام...
_کجا؟؟!!!
مت:اتاق پدرو مادرت...
بااین حرفش مغزم به کار افتاد ...فک کنم اینم پی برده که جای اون خنجر رو باید از نقشه جادویی پیدا کنه...
romangram.com | @romangram_com