#دختر_ماه_پارت_195


با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم

_تو ساشا رو ازکجا میشناسی؟؟

مایک:همه میدونن که تو اونو به عنوان جفتت انتخاب کردی و حالا اون ولت کرده...

وقتی این حرفو میزد حس کردم یه غمی توو صداشه...

_اره انتخابش کردم ولی اون قلبمو زیر پاش لگد مال کرد...میدونی مایک اصلا نمیتونم قبول کنم ساشا منو نمیخواد...من مطمئنم اون چشما واقعیت رو میگفتن...

با یاد ساشا قطره اشکی از چشمم چکید که مایک با انگشتش پاکش کرد و گفت

مایک:چرا نمیری سراغ اون یکی جفتت..اون گرگینه...شاید اون دوست داره و منتظرته...

_نمیدونم...باید اول ساشا رو از قلبم بیرون کنم تا بتونم با یکی دیگه باشه که البته این کار به نظرم غیر ممکنه...

آهی کشید و دیگه چیزی نگفت...منم سکوت کردم و به سیاهی شب خیره شدم...

حدود 5مین گذشت ولی صدایی از مایک درنمیومد...حوصلم سررفته بود ...سرمو بلند کردم و خواستم چیزی بگم که همزمان با من اون هم سرشو سمت من برگردوند...

چشمامون قفل هم شده بود و لبامون توو چن سانتیه هم دیگه مونده بود...

نمیدونم چرا ولی حس کردم توو چشماش یه جور نیاز وجود داره...

سرشو کم کم‌ جلو و چشماش رو بست...باز هم اون حس کشش توو وجودم رخنه کرد و منم بی اراده چشمام بسته شد...



romangram.com | @romangram_com