#دختر_فوتبالیست_پارت_93
تو تختم جابجا شدم.فردا وقتش بود.بايد نقشم رو عملي ميکردم.
اما نياز خيلي خانوم بود.شايد کوهيار رو دوس داشته باشه.اما من نميتونم بر اساس احساساتم از زانتيا بگذرم....خاک تو سرت شيرين
صبح رفتم سر تمرين.نيدونم چرا کوهيار خيلي کمکم ميکرد.شايد به خاطر اينکه داشتم مثلا بهش کمک ميکردم.
اون روز سر مسابقه خيلي بهتر از روزاي ديگه بازي کردم.محبي هم اينو بهم گفت.اخجون اين عاليه
از پس فردا بايد کارم رو شروع ميکرد.اينجوري کسي هم شک نميکنه(اي بابا باز اين جمله ي اشنا)
ادامه داره.......
________________________________________
روز موعود من رسيد.اول بايد از خود دراکولاش شروع ميکردم.
جمعه بود.واسه همين واسه بيرون رفتن مشکلي نداشتيم.رفتم از دم در دسشويي دستش رو کشيدم و بهش گفتم:ميري همين الان حاضر ميشي با هم ميريم بيرون
کوهيار-صبح تو هم بخير؟تو چطوري يا نه؟من بهترم
من-هه هه نمکدون خنديدم.ميري حاضر ميشي.تا 30/9 اينجايي
romangram.com | @romangram_com