#دختر_فوتبالیست_پارت_88

سوار ماشين کوهيار شدم.هيچي بهم نميگفتيم.من تو فکر نقشه هاي شيطانيم بودم.نکنه اونم مثه من فکر ميکرد

بيا الان ميپيچه تو کوچه ي بن بستي تاريکي خرابه اي چيزي و همين چندرغاز ابرويي که واسم مونده بود رو ميبره

اخه نکه شانس من از اول رمان به همه ثابت شده....واسه همين ميگم

ساعت 7 بود که رسيديم به هي پارک دنج.از اون پارکايي که جون ميده واسه عاشقا.اه اه اه بدم مياد از اين رمانتيک بازيا

گندشون بزنن.چشمم به يه زوج عاشق افتاد که اينقدر بهم چسبيده بودن که در حال ترکيب با هم بودن.

حالا ميميرين يکم دور تر از هم راه برين.نه به اون دعواهاشون و نه به اين ترکيب شدناشون

رومو کردم اونور و عق زدم.همراه کوهيار وارد پارک شديم.از دور يه دختري رو که تنها روي نيمکت نشسته بود رو نشونم داد و گفت خودشه



________________________________________

از هم جدا شديم اون اول رفت و پيشش نشست

دختره خيلي خوشحال نشد.فقط يه لبخند درب و داغون زد.پس لبخند داغون تر از لبخند منم وجود داره

ايول چه کشف مهمي به خودم اميدوار شدم

قربون خودم بشم که اصن ضايع بازي در نميارم و جوري نگاه نميکنم که طرف برگرده به سر و وضع خودش يه نگاه بندازه

romangram.com | @romangram_com