#دختر_فوتبالیست_پارت_79


فکر ميکنم از اول رمان کاملا شيرفهم شدين که من خيلي خر شانسم.

بله همونجور که داشتم ميگفتم به خاطر اينکه من مثه بز وايستاده بودم و بچه ها رونگا ميکردم که يکي يکي دارن ميرن سوار ماشينا ميشن فقط من موندم.حالا حدس بزنين ماشين کي خالي بود؟

افرين ماشين گودزيلا يا همون چلغوز خودمون خالي بود.

يه نگا به پرشياي سفيدش کردم.بايد ميرفتم سوار ميشدم؟به گورم و گورش بهتر از اينه که دنبال ماشينا بدوم.



رفتم در ماشينش رو وا کردم و عقب نشستم......

________________________________________

.از اينه بهم نگاهي کرد و گفت:هوي من رانندت نيستم رفتي عقب نشستي.

من-مطمئني؟

کوهيار-يا مياي جلو ميشيني يا ميپري پايين

من-ترجيح ميدم پياده شم

در ماشين رو با شدت بهم زدم و به ماشينه بچه ها که داشت ميرفتن نگاه کردم.گندت بزنن کوهيار.


romangram.com | @romangram_com