#دختر_فوتبالیست_پارت_78

خودم رو گذاشتم جاي اون دختره.کوهيار همه چيش خوب بود.فقط مشکلش اين بود که تيپش داغون بود.از داغونم اون ور تر.

از اين شانه به اون شانه شدم.اما بازم خوابم نميبرد.اينقدر به فوتبال فکر کرده بودم خوابم پريده بود.محبي بهم گفت اگه همينجوري پيش برم منو تو تيم رام نميده.شايدم ذخيره بذارتم.اون لحظه خيلي بهم ريختم.اين همه سعي و تلاش همش باد هوا؟؟!!

کيارش صبح بيدارم کرد و گفت که ميخوايم حرکت کنيم.بلند شدم و وسايلم رو جمع کردم.وسايل که چه عرض کنم....گوشيم بود و اِم پي تِريم.

چادر ها رو با کمک بچه ها جمع کرديم و منتظر اتوبوس شديم.وقتي اتوبوس اومد توقع داشتم همه هجوم بيارن به سمته در تا برن اون ته جا بگيرن.اما همه در کمال ارامش سوار ميشدن.نه هول دادني بود نه فحشي و نه افتادني.تو راه بچه ها اهنگ گذاشتن و من رفتم وسط رقصيدم.

چون ميدونستم الان همه با خودشون ميگن با اينکه پسره ولي چقدر قشنگ ميرقصه!!

وقتي رسيديم ساعت 10 شده بود.خسته و کوفته رفتم تو اتاقم.بايد يه فکري واسه اين فوتبال ميکردم.اگه منو به مسابقه نبرن من داغون ميشم.

چند روز همينطور ميگذشت و من هيچ پيشرفتي تو کارم نداشتم.منو کوهيار از هر فرصتي واسه ضايع کردن هم استفاده ميکرديم.

چند بار ديگه هم ميديدم که با اون دختره ميحرفه اما اون دختره بازم واسش ناز ميکرد.

قبل شروع مسابقه ي بين دو تيم دور از چشم مربي دو تيم با هم مسابقه گذاشتيم اون تيمي که باخت بايد تيم برنده رو شام مهمون کنه.همه اين پيشنهاد رو قبول کردن.

لحظه ي مسابقه همه استرس داشتن.تا نيمه ي اول تيم اونا خوب پيشرفت اما نيمه ي دوم گلي که من زدم باعث شد باهاشون 1-1 مساوي بشيم.دقيقه هاي اخرم که يکي ديگه از بچه ها گل زد و بازي به نفع ما تموم شد.همه ي بچه ها خوش حال بودن.يه چيزي ميگم و يه چيزي ميشنوين.بچه ها واقعا خوشحال بودن.چون اين اولين برد ما بود.چه برد خوشمزه اي چون جايزش شام بود

خوشحال و خندون برگشتيم به اتاقامون.بچه هاي اون تيم خيلي دمغ بدن.حقد دارن چون تعدادمون کم نبود.

ساعتاي 8 شب بود که ديگه ميخواستيم جيم کنيم از ورزشگاه.هر 2 دقيقه يه نفر از ورزشگاه خارج ميشد.يه جوري ميرفتيم که کسي شک نکنه!(چقدر اين جمله اشناس)

وقتي همه با هم جمع شديم دور ماشينا هر کسي سوار يه ماشين شد.6 تا ماشين بود و تو هر ماشين 4 نفر نشست.

romangram.com | @romangram_com