#دختر_فوتبالیست_پارت_66

کوهيار کلافه دستش رو پشت گردنش کشيد و رفت تويه چادر ايستاد.از کيارش خواستم برام چوب بياره.اونم به اين هوا دک کردم.چون دور و برم خلوت بود کسي چيزي نميفهميد

چوبي که نزديکم بود رو برداشتم و اروم چادر رو جمع کردم.با يه حرکت خيلي ساده کوهيار تو چادر گير افتاد.شروع کرد به داد وبيداد.چوب رو به بدنش کشيدم تا پشت پاهاش پاهاش روپيدا کنم.چوب رو بردم عقب و با سرعت زدم به پشت زانوهاش.اين ته بي رحمي بود.مطمئنن اگه بيرون از چادر بود من اينجوري واي نميستادم بهش بخندم.ناله ي ارومش رو شنيدم.اما توجه نکردم و چوب رو انداختم و از اونجا دور شدم.کيارش رو از دور ديدم که داره به سمته کوهيار ميره.چوب هايه اطرافم رو برداشتم و خودم رو کيارش رسوندم

کيارش کوهيار رو از چادر بيرون کشيد.دوباره افتاب پرست شده بود.صورتش بنفش شده بود و پشت پاهاش رو جوري گرفته بود که انگاره پاهاش ميخوان در برن.خندم رو طوري قورت دادم که به سرفه افتادم

من-کيارش اين چرا اينجوري شده؟

کيارش-والا نميدونم تو پيشش بودي

من-منم رفته بودم چوب جمع کنم

کوهيار ناله اي کرد و به من زل زد و گفت:من اين چادر رو به اتيش ميکشم که منو اينجوري کرد

کيارش-مگه چي شدي؟

کوهيار-مهم نيست....مهم چادره

کيارش سر از حرفاي کوهيار در نياورد و ديگه پاپيچش نشد.اما من خوب ميدونستم چادر کيه.حالا اين کج سليقه نميتونست منو به يه چيزه ديگه اي غير از چادر تشبيه کنه؟به چادر نگاه کردم.مچاله شده بود رو زمين.مگه من اين شکليم؟

کار چادر اخري رو هم تموم کرديم و کيارش گفت که ما سه تا تو همين چادر بخوابيم....وقتي چشمم به نيشه باز کوهيار خورد اشهدم رو خوندم و به اسمون نگاه کردم.

با بچه ها واليبال بازي کرديم.اخرايه بازي کوهيار توپ رو از عمد کوبوند تو سر من.چون هم تيميم بود فکر نميکردم قراره توپ فورود بياد تو سر من.چون بازيش خوب بود.

همه ي بچه ها دورم جمع شده بودن و کوهيار مسخره هم هي ميگفت:حالا که کاري نشده

romangram.com | @romangram_com