#دختر_فوتبالیست_پارت_61
محبي-شما دوتا همين الان ميرين تو دفتر من.
پشت سر محبي وارد دفترش شديم.يهويي محبي زد زير خنده و به ما نگا کرد.
نگاهي به کوهيار انداختم و اونم به من.هر دو با هم زديم زير خندهواينقدر که صورتامون داغون شده بود.
محبي-شما دوتا چه قدر بامزه ايد.تا به خال همچين چيزي تو عمرم نديده بودم
محبي بي وقفه ميخنديد.حالا ما فقط داشتيم بهش نگاه ميکرديم.
در گوش کوهيار اروم گفتم:طفلي خيلي وقته نخنديده
کوهي-نزن تو ذوقه بچه بذار راحت بخنده
بعد از چند دقيقه بهمون گفت که ناراحت از دفتر بريم بيرون و به همه بگين که اون مارو کلي دعوا کرده.با کوهيار اومديم از دفترش بيرون و به سمته اتاقاي خودمون به راه افتاديم.
لباسام رو عوض کردم.و نشستم رو تخت.تو اينه ي روبروم خيره شدم به خودم.رژ لبام پاک شده بود.دوباره شده بودن همون لباي صورتي خودم.مردمک هاي مشکي چشمام برق ميزد.چشمايي که نه ريز بودن نه خيلي درشت.اما به خاطر کشيده بودنشون خيلي خوشگل به نظر ميومدن.به موهام نگاه کردم.واي تا اينا بلند بشن من پير شدم.اگه برام خواستگار بياد و من جواب بدم اونوقت روز عروسيم مجبور ميشم کلاه گيس بذارم بعد همه به هم ميگن عروس کچل بوده کلاه گيس گذاشت براش
محکم زدن تو گوش خودم و به خودم بد وبيراه گفتم.خاک بر سرت شيرين مثه اين عقب مونده ها داري به ملاه گيس فکر ميکني.
از وقتي با اين کوهي سر و کله ميزنم پاک عقلم رو از دست دادم.يه زنگ به بهنوش زدم و ازش خواستم بياد دنبالم.از ورزشگاه اومدم بيرون و منتظر بچه ها شدم
اما يه سري صداهايي ميشنيدم واسه همين خيلي کنجکاو شدن ببينم کيه.کله ي گندم رو تکون ميدادم تا ببينم گيرنده هام صدا رو از کجا دارن دريافت ميکنن.
romangram.com | @romangram_com