#دختر_فوتبالیست_پارت_391
مامان-حالا سوغاتي چي واسمون اوردي
من-بسم لا.مامان تو که از صد تا جوون بدتري
مامان-سوغاتي سن و سال حاليش نيست
من-اون عاشقي بود
*****
لباسام رو از چمدونم ريختم بيرون و رو کردم به فرحناز و گفتم:فري جون بگرد يه خوشگلش رو گلچين کن بده من واسه فردا بپوشم
فرحناز سوتي کشيد و گفت:اوف دختر چه همه لباس خريدي
من-تازه کليش رو هم بخشيدم به خيريه
فرحناز نشست روي زمين و گفت:خب چه رنگي ميخواي بپوشي؟
من-نميدونم همش بهم مياد هرکدوم رو خواستي بده
فرحناز-بابا اعتماد به سقف
سرم رو کج کردم و گفتم:چاکر شوما
romangram.com | @romangram_com