#دختر_فوتبالیست_پارت_390
مامان-شهاب اذيت نکن بچم رو
فرحناز-شهاب پاشو برو يه چيزي واسه شام بخر ديگه
من-اره شهاب الان خيلي اضافه اي برو
شهاب-اي بابا فقط زورتون به من طفلک رسيده؟
من-چقدرم که تو طفلکي
شهاب بلند شد و سوئيچ هاش رو برداشت و غرغرکنان رفت بيرون.بابا هم تازه از تهران رسيده بود کرج و از شدت خستگي ديگه نتونست پيش ما بشينه و رفت خوابيد.
دوساعتي ميشه که رسيدم و الان با فرحناز و مامان تو سالن نشستيم و داريم پفک ميخوريم.ساعت 9 شب شده و من شخصا خيلي گشنمه.
مامان-شيرين محبي به بابات گفته که فردا صبح که خستگي شيرين در رفت زنگ ميزنم واسه اخر هفته دعوتش ميکنم
محکم دستام رو بهم کوبوندم و گفتم:اخ جون يه مهموني افتادم.به خدا اينقدر که اونجا پارتي رفتم غمباد گرفتم دلم تنگ شده بود واسه غيبت کردنا و دور هم نشستناي خودمون
فرحناز خنديد و گفت:حالا ميفهمم اون شيريني که شهاب هميشه تعريفش رو برام ميکرد واقعا کي بوده
خنديدم وگفتم:تو تازه هيچي از من نميدوني اگه بدوني که سرت سوت ميکشه
مامان-فردا با فرحناز جان ميري بازار و يه دست لباس درست و حسابي واسه خودت ميخري.ديگه اون لباساي قديميت قابل پوشيدن نيستن
نگاهي به مامانم کردم و گفتم:مادر من ، من رفته بوم اروپا.غار نشسن که نشده بودم که هيچي نتونسته باشم بخرم.فقط يه چمدون لباس دارم.از همونا ميپوشم
romangram.com | @romangram_com