#دختر_فوتبالیست_پارت_386

*****

روي تختم دراز کشيدم.به اسمون لاجوردي نگاه کردم.پس فردا براي هميشه بر ميگشتم ايران.حالا شده بودم شيرين بيست و هفت ساله.مثل احمقا به اين فکر ميکردم که جوونيم رو باختم.اخه يکي نيست بهم بگه شش سال اينجا کيف کردي و خوش گذروندي و هرشب يه جا پلاس بودي و هرروز يه جا ميرفتي کجاي جوونيت حروم شده؟

اگه شهاب اينجا بود حتما ميگفت:تا اين دختر از يه گوشه ي کار ايراد نگيره کلا کرماش نميخوابه

دستم رو کشيدم روي شکمم.حتما ديگه کرمام خوابيدن.مگر که عمر عيوب داشته باشن که بخوان ده سال يک سره کار کنن.

فکراي چرت و پرتم رو از خودم دور کردم.خيلي ديوونه شدم جديدا.البته از قبلا خيلي بهتر شدم.

قراره توي يکي از همون باشگاه هاي ايران ورزشم رو ادامه بدم.محبي هم قراره به پاس ورودم توي همون ورزشگاه قديمي خودمون يه جشن برگذار کنه.چقدر دلم براي اونجا تنگ شده.براي همه ي اون شيطنتام....اذيت کردنام....سربه سر گذشتنام....کوهيار....

اه شيرين جمع کن خودتو حالم بد شد.از روي تخت بلند شدم و زنگ زدم به فرانک.با اولين بوق زنش برداشت.

بعد از کلي صحبت کردن با اون گوشي رو به فرانک داد و من از فرانک خواستم که فردا با دنيل دخترش و زنش بياد پل معروفم.به نيکل هم خبر دادم.هردوشون قبول کردن.

بالاخره اخرين روزي بود که اينجا بودم.پس بايد يه خداحافظي ميداشتم باهاشون.

******

دنيل رو بغل کردم و روي هوا چرخوندمش.دنيل در حالي که جيغ ميزد با همون لحن بچه گونش گفت:نه خواهش ميکنم منو بذار زمين

گونش رو بوس کردم و گذاشتمش زمين.نيکل ازپشت بغلم کرد و گفت:بدو بدو منم بايد بغل کني و روي هوا بچرخوني

برگشتم و موهاي نيکل رو که معلوم بود خيلي براشون وقت گذاشته بود رو با يه حرکت دست بهم ريختم و سريع به سمت پل دوييدم.

romangram.com | @romangram_com