#دختر_فوتبالیست_پارت_385


فرانک همونطور که از سر ناباوري بهم نگاه ميکرد گفت:شوخي که نميکني؟

دوباره پريدم بغلش و گفتم:فرانک باورم نميشه....باورم نميشه

****

به اسمون نگاه کردم.داشت رو به تاريکي ميرفت.تنها صدايي که ميومد صداي جيرجيرک بود.به جاي خالي فرانک نگاه کردم.دوست نداشتم اين روز هاي اخر حاملگي زنش رو پيش من بگذرونه.

خودم فرستادمش بره و حالا سه ساعتي ميشه که اينجا تنها نشستم و دارم به موسيقي اب گوش ميکنم.

توي اين سه سال خيلي از خودم مايه گذاشتم تا امروز تونستم کاپيتان بشم.کار ساده اي نبود اما من از پسش بر اومدم.

ياد سحر دختر تپل و سفيد نسيم افتادم.دو سالش بيشتر نيست.خيلي هم بامزست.کلا از نظر اخلاق و چهره به اون نسيم بي ريخت رفته.نه بي انصافيه بگم بي ريخت !!اخه اگه اون بي ريخت باشه که من کلا با سوسمار فرقي نداشتم ديگه!!

وقتي ذهنم سمت بهنوش رفت ناخوداگاه اهي کشيدم.دلم گرفت.مشکل از بهنوش بود که نميتونست بچه دار بشه.اما فرهاد مرد تر از اين حرف ها بود که بره يه زن ديگه بگيره.براي همين تصميم گرفت يه بچه از پرورشگاه بيارن.

منکه حاضر نبودم به بچشون دست بزنم.ميدونستم بهنوش ناراحت شده بود.اما اونقدر با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره اون نوزاد لاغر و نحيف رو بغل کردم.

اينقدر سروش ني قليون بود که همش فکر ميکردم الانه که از دستام ول بشه.خب اگه همونجا از دستم ول ميشد چي؟

بعد اونوقت ميشدم قوز بالا قوز.يه بچه ي از نخاع فلج رو ميذاشتم ور دل بهنوش و ميومدم اينور دنيا.

اما اخر کاريا ديگه به سروش عادت کرده بودم.انگار که بچه ي خود بهنوش بود.خيلي ازش خوشم اومده بود.


romangram.com | @romangram_com