#دختر_فوتبالیست_پارت_384

دوسال پيش بهنوش بهم خبر داد که کوهيار يک باشگاه زده.يه باشگاه که مخصوص بچه ها راهنمايي و دبستان.باشگاه فوتبال.ميگفت باشگاهش خيلي هم موفق شده.چون تحت حمايت محبيه.

راستش وقتي رفتم ايران جرات نکردم برم و باشگاهش رو از نزديک ببينم.نميدونم از چي ميترسيدم.شايد ديداري بعد از دوسال.....شايدم هم بي قراري خودم....شايد هم يه سري اراجيف بي ارزش ديگه....

نگاهم رو به سمت فرانک سوق دادم.هنوز داشت دنبال زير انداز ميگشت.

به رودخونه زل زدم.اينجا رو با نيکل پيدا کرده بوديم و هروقت که دلمون ميگرفت و ناراحت بوديم ميومديم اينجا.يه پل بود که از يک رودخونه ميگذشت.اطراف پل چوبي پهن رو گل هاي سوسن سفيد و بنفش گرفته بود.درخت هاي سرسبز و بلندي که اطراف رودخونه بودن باعث ميشد يه حس ارامش به ادم منتقل بشه.و از همه مهم تر اون صداي ملايم اب بود که ادم رو از همه ي دنيا و غم و غصه هاش ميکند و وارد يه دنياي ديگه ميکرد.دنيايي که فقط بالاي اون کوه رو به تهران تجربش ميکردم.

يادمه وقتي شهاب خبر نامزديش رو بهم داد يه هفته ي بعدش تمام کارام رو رديف کردم که خودم رو برسونم تهران تا ببينم اون دختر خل و چل و بدبخت که گير يه کپي از شيرين افتاده بود کيه.که با يه دختر تو مايه هاي خودم مواجه شدم.اونم اينقدر شر و شيطون بود که تو شوخي هاي من و شهاب اصلا کم نمياورد.

فرحناز دختر دوم سرهنگ ميردامادي بود.دختر اولشون گناز تو انگلستان درس ميخوند.و به گفته ي شهاب گناز به خانوادش گفته که فرحناز به خاطر من موقعيت هاي ازدواجش رو از دست نده.براي همين فرحناز هم خاستگاري شهاب رو قبول کرده بود.

وقتي فهميدم باباي فرحناز سرهنگ باز نشسته است همچين گرخيدم که انگاري گنده لات يه باند قاچاق بودم که از دست پليس ها فرار کردم.کلا من قد بلند ميکنم از نظر مغزي فقط در حد همون پيش دبستاني درجا ميزنم.

فرحناز دختر سفيدي با چشماي قهوه اي بود.قد متوسطي داشت و خيلي ريزه ميزه بود.کلا به دلم نشست.بيست و چهار سالش بود و از من دو سال کوچکتر بود.اما اينقدر با هم تو همون يه هفته خو گرفته بوديم که انگار نه انگار من بايد خواهرشوهر بازي در بيارم.

حضور فرانک رو کنارم حس کردم.فرانک تو چهرم دقيق شد.چيزي شده؟برگشتم به سمتش.دنبال جوابي براي سوالي که ازم پرسيده بود بودم.اهان...فهميدم....

دستام رو حلقه زدم دور گردنش و لپش رو بوسيدم و کنار گوشش جيغ زدم:من کاپيتان شدم...کاپيتان

فرانک گوشش رو گرفت و ناباورانه بهم نگاه کرد.

فرانک-خيلي صدات تيزه دختر جون.درست بگو ببينم چي شدي؟

دوباره جيغ جيغ زنان گفتم:کاپيتان....کاپيتان تيم ملي

romangram.com | @romangram_com