#دختر_فوتبالیست_پارت_377
داشتم به وسيله ي بازي که روبروم بود دقت ميکردم.تک تک چهره ها رو از نظر ميگذروندم تا ميزان ترسناک بودن وسيله رو تخمين بزنم.بعدش هم به اولين توالتي که نزديکمون بود نگاه کردم.بالاخره ادم بايد احتمالات رو در نظر بگيره.دور انديشي که ميگن به الان من ميگن.
بليتم رو به نيکل دادم و گفتم:من يه توالت برم و بيام
بعد از چند دقيقه که برگشتم پيش نيکل.نيکل بليتم رو به دستم داد و گفت:بيا بريم ديگه دختر نميدوني اين بازي چقدر باحاله
دوباره به بازي نگاه کردم.اره خيلي باحال بود.....برو بابا کجاي اين باحال بود.فقط ارتفاعش تا اسمون بود.نکه منم عشق ارتفاع بودم ! از يک پل هوايي رد ميشدم دست و پام يخ ميکرد و رنگم ميپريد.حالا برم سوار اين بشم؟
من هيچوقت تو شهر بازي بازي هايي که ارتفاع داشتن رو سوار نميشدم.بيشتر همين زميني هارو سوار ميشدم.حالا هم روم نميشد به نيکل بگم از ارتفاع ميترسم.
نيکل دستم رو کشيد و گفت:بدو بريم ديگه
دنبال نيکل به راه افتادم.اي خداجون يه دستگاه زمان پرت کن پايين منو برگردون عقب به نيکل بگم بيا بريم استخر.
بليت هارو داديم و وارد شديم.
کمربندم رو بستم و و دسته ها رو محکم گرفتم.بازي که سوار شده بوديم شبيه بهUبود.10 تا صندلي گرد تا گرد هم بودن.کابين ها اول توسط يه طناب کشيده ميشدن بالا و اون بالا ايست ميکردن.بعد تو يه حرکت ناجوانمردانه طناب ول ميشد و ما با سرعت پرت ميشديم پايين.
با يه صداي تيک مانند حرکت کرديم.هرچي بالاتر ميرفتيم دست و پام بيشتر يخ ميکردن. تي شرتم از شدت عرق به تنم چسبيده بود.
حتي حاضر نبودم دستام رو از دستگيره ها جدا بکنم.کابين ها ايست کردن.هر لحظه امکان داشت پرت بشيم پايين.همونطور که داشتم صلوات ميفرستادم زير لب گفتم:خدا جون حواست به من باشه ديگه خودمون به خودت سپردم
تا اين حرفم رو زدم يه لحظه احساس کردم صندليم داره تکون ميخوره.همونجا بود که دريافتم صندلي ها دارن دور ميزنن.بعد از اينکه يه دور زد صندلي من دقيقا توي شيب قرار گرفت.يعني همون سر.و اين ته بد شانسي بود.
romangram.com | @romangram_com