#دختر_فوتبالیست_پارت_374

اولين روزي بود که ميخواستم برم به ورزشگاهم.اگر از استرسي که داشتم صرف نظر کنيم خيلي خوشحال بودم.قدم هام رو سريع تر بر ميداشتم.چون سوز سردي که به صورتم ميخورد باعث ميشد احساس سرما کنم.

دو ماه ديگه کريسمس بود.براي همين هوا کم کم داشت رو به سردي ميرفت.دستام رو بيشتر تو جيبام فرو کردم و به راهم ادامه دادم.

*****

نگاهي به بچه ها ورودي جديد انداختم.رو هم رفته ده نفر بوديم.بعضيا که خيلي ريلکس بودن.بعضي ها هم که ازشون ابشار استرس جاري بود.

منم که بيشتر شبيه سيب زميني بي رگ بودم.ديگه نه استرسي داشتم و نه خوشحالي.فقط منتظر بودم يکي بياد تکليف مارو مشخص بکنه.

بعد از چند دقيقه معطلي يه خانم مسني اومد پيشمون.حدودا 45-50 داشت.

همه رو دور خودش جمع کرد و با ريز بيني به برگه هاي توي دستش زل زد.همونجور که داشت به بزگه ها نگاه ميکرد گفت:اينا هستم.

بعد از مکث کوتاهي سرش رو بلند کرد و همه رو از زير عينکش نگاه کرد و گفت:تا سه ماه من باهاتون کار مکينم.بعدش پنج نفرتون رو انتخاب ميکنم براي تيم اصلي.پنج نفر ديگه ميرن براي ذخيره.يعني اگر اون پنج نفر به هر دليلي از تيم ما خارج شدن اونا جايگزين ميشن.ولي بازم يه جورايي نبايد زياد اميدي به بازي توي تيم داشته باشن.از صد و هفتاد نفري که امسال تست دادند شماها انتخاب شديد.ازتون انتظار دارم خودتون رو نشون بديد و بشدش اون چيزي که ما ميخوايم.

تن صداش رو بلند کرد و گفت:اينجا با کسي شوخي ندارم

جاش بود که چشمام رو براش لوچ کنم و بگم چي ميگي؟....خدايا امسال رو با اين زنيکه ي خشک به خير بگذرون.

دستاش رو بهم کوبيد و گفت:برين تو محوطه

همه به حالت دو وارد محوطه شدند.منم قدم زنان دنبالشون رفتم.همچين راه ميرفتم که انگاري دارم تو گالري قدم ميزنم.

اينا دستش رو محکم به پشتم کوبيد و گفت:برو ديگه

romangram.com | @romangram_com