#دختر_فوتبالیست_پارت_371
*****
خودم رو روي تختم پرت کردم و به سقف خيره شدم.از اينکه قبولم کرده بودن خيلي هيجان زده بودم.هنوز هم اثاري از خوشحالي تو رفتارم ديده ميشد.
گوشيم رو برداشتم و شماره ي شهاب رو گرفتم.
شهاب-بله؟
من-سلام بر پسر ارشد خانواده ي شيرين خانم اينا
شهاب-به به سلام خواهر ديوونه ي خودم که هيچوقت هم قصد نداره ادم بشه
من-همينيه که هست.حالا حرف اضافه نزن زنگ زدم مثل دوتا مرد باهم حرف بزنيم
شهاب-بگو
صدام رو بردم تو اوج ناراحتي و گفتم:شهاب اخه ن چقدر بدبختم...اخه بدشانسي تا کجا....ميدوني امروز چه روزي بود؟
شهاب-اره روز جهاني سالمندان
من-پس روزت مبارک
شهاب خنديد و گفت:خب حالا که چي؟رفتي پيش سالمندان دعوتت کردن بري اونجا زندگي کني؟
romangram.com | @romangram_com