#دختر_فوتبالیست_پارت_370
****
نگاهي به ميگوها کردم.نه اصلا امکان نداشت من به اينا لب بزنم.
فرانک با تعجب نگاهي بهم انداخت و گفت:تاحالا ميگو نخوردي؟
من-من؟نه بابا خوردم.اصلا تو ايران رسمه هفته اي يک بار همه بايد غذاهاي دريايي رو بخورن
فرانک-چه رسم جالبي
من-اره ديگه
دوباره با کلافگي به ميگوهام نگاه کردم.اخه من کي ميگو خورده بودم که الان اينو گفتم؟هروقت مامان و بابام ميگو ميخوردن من با انزجار پس ميزدمش.
اما براي اينکه از شر نگاه هاي خيره ي فرانک راحت بشم و يه جورايي کم نيورده باشم يه دونه ميگو رو کرده تو چنگالم و با لبام نزديک کردم.
تصور اينکه اونا تو اب کرم ميخوردن حالم رو عوض کرد.خدايا چرا همش بيد منو تو اين شرايط سخت قرار بدي؟
دهنم و باز کردم و تو يه حرکت جوانمردانه و سريع ميگو رو کامل کردم تو دهنم.اول همونجور تو دهنم نگه داشته بودم.اما کم کم شروع به جويدنش کردم.وقتي گوشت نرمش زير دندونم ميومد حالم بد ميشد.براي همين سريع قورتش دادم.نوشابم رو سريع برداشتم و سر کشيدم.اصن يه وضعي
مثلا خير سرم اومده بودم ناهار قبوليم رو به فرانک بدم.خودم که زهرم شد.اونم که کاملا معلومه خيلي ميگو دوست داره.خدا رو شکر از اين ميگو کاملا نگرفتم وگرنه الان ميموندم با اون شاخک هاي درازشون دقيقا چيکار بکنم؟!
ظرف غذام رو پس زدم و به فرانک گفتم:من گرسنه نيستم تو بخور.
فرانک شونه اي بالا انداخت و ميگو هاي من رو هم برداشت و ريخت تو بشقابش و با اشتها شروع کرد به خوردن.نگاهم رو از دهن کوهيار گرفتم تا بيشتر از اين حالم بد نشه.
romangram.com | @romangram_com