#دختر_فوتبالیست_پارت_367
*****
به سختي از تختم دل کندم و رفتم به سمت در.در رو که باز کردم با چهره ي بنفش فرانک روبرو شدم.
با من من گفتم:نه اينکه خواب مونده باشم ها....نه...فقط...اهان ...ميخواستم تورو به يه بهنونه اي بشکونم خونم تا باهم صبحونه بخوريم.....حالا بيا تو اونجا واينستا واريس ميگيري
با قدم هاي بزرگي خودم رو به توالت رسوندم و در رو قفل کردم.نفس راحتي کشيدم.باز دوباره خواب موندم.اين فرانک اخر اين چهارتا شيويدي هم که بالاي سرش داره رو بخاطر من از دست ميده
صداي غرغرهاي فرانک رو توي خونه ميشنيدم اما اهميتي ندادم و به سمواک زدنم ادامه دادم.
*****
فرانک بريم ديگه
کلافه و عصبي روبروش ايستادم و به حرکاتش زل زدم.همچين با ارامش لقمه ميگرفت که انگاري اومده لب دريا !
دوباره فريادم خونه رو لرزوند:فرانک دير شد ديگه چقدر صبحونه ميخوري
فرانک نيم نگاهي بهم انداخت و اروم گفت:چيزي گفتي؟
پام رو با حرص به زبون کوبوندم و گفتم:فرانک پاشو ديگه
فرانک از جاش بلند شد و گفت:نميدوني وقتي يکي رو حرص ميدي چه حالي ميده
romangram.com | @romangram_com