#دختر_فوتبالیست_پارت_361
من-قناري؟به نظر من بهنوش بيشتر شبيه به لک لک ميمونه
بهنوش به سمتم هجوم اورد اما تا خواست کاري بکنه سريع گرفتمش تو بغلم و بلند گفتم:خب همون قناري
در حالي که صداي خنده هامون سکوت پارک رو ميشکوند با هم خداحافظي کرديم.براي دفعه اخر به سمت کوهيار برگشتم و با تمام وجود نگاهش کردم.
سوار ماشينم شدم و از پشت شيشه به بچه ها که بوق زنون ازم دور ميشدن نگاه کردم.حالا روبروم کوهيار بود که پشت ماشينش نشسته بود.نگاهم رو از نگاه خيرش کندم و ماشين رو روشن کردم و دور زدم.
با سرعت تمام تو اتوبان ميروندم.ممکن بود که ديگه تا چندين وقت نتونم بيام .پس بايد ميرفتم.دلم براش تنگ شده بود.
تو تاريکي شب به کوه زل زدم.هنوز هم بي هيچ ترسي تنهايي از کوه بالا ميرفتم و از دور به مشکلات مردم زل ميزدم.
****
يه ربعي ميشه که روي تخته سنگ نشستم و به چراغ هاي روشن شهر نگاه ميکنم.شب همه چيز قشنگ تر به نظر ميرسه.ريه هام رو پر ازهواي تازه کردم و تو خلصه فرو رفتم.اينقدر که تا الان به کوهيار فکر کردم که ديگه دارم ديوونه ميشم.
دوباره نفس عميقي ميکشم.بوي اشنايي مياد...بوي يوسفم ميآيد....از فکر خودم خندم گرفت.اما وقتي صداي منظم نفس هاي فردي رو پشت سرم شنيدم با وحشت برگشتم به عقب نگاه کردم.
هيچکس نبود.شايد هم من ميخواستم کسي باشه....اما نبود....
يعني اگه اين کوهيار امشب ميومد اينجا چي ميشد؟همش بايد يه چيزي باشه که تمام شبت رو بهم بريزه.حتي وقتي تو اوج خوحالي هستي يه دليلي بايد پيدا بشه که تموم اون خوشيت رو کم رنگ بکنه.حالا هر چي که ميخواد باشه....
پاهام رو دراز کردم و با يه ريتم منظم همزمان باهم تکونشون دادم.
romangram.com | @romangram_com