#دختر_فوتبالیست_پارت_360

اخي گفت و سرم داد زد:چقدر تو گنده ايي شيرين تمام بدنم کبود شد

نچ نچي کردم و گفتم:اختيار داري بهنوش جان من دربرابر چربي هاي بدن شما پشيزي هم نيستم.

همه زدن زير خنده و بهنوش سرخ شد.اخه يه چند وقتي بود که داشت تپل ميشد.

همه زدن زير خنده و بهنوش سرخ شد.اخه يه چند وقتي بود که داشت تپل ميشد.

فرهاد هم به طرفداري ازش گفت:من همه جوره دوستش دارم

همگي هم صدا اووويي گفتيم و باهم خنديديم.

ساعت 2 نصفه شب بود و ما دور هم نشسته بوديم داشتيم تخمه ميخورديم.هوا خيلي سرد شده بود.همونجور که داشتيم ميلرزيديم براي همديگه خاطره هم تعريف ميکرديم.

سعي ميکردم از تک تک لحظه هام لذت ببرم چون ميدونستم دوباره قراره برگردم اونور و مثل هميشه بايد تو خونه تنها بشينم و منتظر باشم يه چيزي از اسمون پرت بشه پايين تا من سرگرم بشم....

ساعت سه صبح بود که با خميازه هاي پسرا کم کم از جامون بلند شديم.وسايل رو با کمک هم برديم تو ماشين بهروز و نسيم .

بهنوش رو با گرمي تو بغلم گرفتم و گفتم:بهنوش جونم ديگه نميخواد فردا پاشي بياي فرودگاه.اخه جز وقت تلف کردن چيزه ديگه ايي نداري.منم که دلم برات تنگ نميشه پس الکي به خودت زحمت نده

بهنوش منو از اغوشش پرت کرد اونور و با يه حالت طلب کارانه گفت:عمه ي من بود که زنگ ميزد ميگفت بهنوش برو دست اون نسيمم بگير بيا فرودگاه من بي شماها نميتونم برم؟

من-کي من؟ شتر در خواب بيند پنبه دانه

فرهاد دستاش رو دور کمر بهنوش حلقه کرد و رو به من گفت:اينقدر اين قناري من رو اذيت نکن

romangram.com | @romangram_com