#دختر_فوتبالیست_پارت_359
کوهيار دستاش رو از هم باز کرد و تن يخ کردم رو کشيد تو اغوش گرمش.
اروم کنار گوشم گفت:فکر کنم ديگه گرم شده باشي
بدنم داغ شد براي همين سريع خودم رو کشيدم کنار و گفتم:باز به روي تو خنديدم.مثل اينکه جنبه نداري باهات مهربون باشم....ايـــش
کوهيار خنديد و گفت:توروخدا بهم بگو اين ايش يعني چي؟
من-اين يه راز خانومانست که مردا نميتونن درکش کنن
کوهيار چيزي نگفت.دستاش رو کرد تو جيبش و به سمت بچه ها به راه افتاد.نه اهمي نه اوهومي نه تعارفي هيچي....
مثل هميشه سيب زميني بي رگ بود.اخه من بهش چي بگم؟همش ميخواد دهن من باز بشه.
تمام حرصم رو به پاهام منتقل کردم و سريع از کنارش رد شدم و برگشتم و بهش گفتم:خانما مقدم ترن
و قدمام رو با سرعت بيشتري برداشتم.صداي خنده هاش که از پشت سر ميشنيدم بيشتر حرصيم ميکرد.
وقتي پيش بچه ها برگشتيم همشون يه جوري نگاهمون ميکردن که انگاري يه زوج عاشقيم که سال ها در فراغ و دوري هم ديگه بوديم و حالا به وصال رسيديم.
من-جمع کنين بساطتون رو ديگه برگرديم من فردا پرواز دارم
بهنوش بشين بابايي گفت و خيز برداشت و دست من رو کشيد و باعث شد پرت بشم روش.
romangram.com | @romangram_com