#دختر_فوتبالیست_پارت_353
کوهيار لبخندي زد و چيزي نگفت.فقط يکم نزديک تر به من نشست.بهروز از زير پتو بلند شد و ايستاد و گفت:بياين پانتومين بازي کنيم.
و خودش شروع کرد به ادا و اطفار در اوردن.منکه هوشم خيلي بالا بود براي همين اصلا هيچي ازش نفهميدم.
نوبت بهنوش بود.بلندشد و يکم فکر کرد و بعدش شروع کرد.
....اما من هيچي از کاراي بهنوش نفهميدم.چون بيشتر تمرکزم روي صداي فندک کوهيار بود....و بعد دود سيگار.... حواس کسي به ما نبود.چون همه پشتشون به ما بود و داشتن به بهنوش نگاه ميکردن.
بهنوش هم سرش بالا بود و داشت به اسمون اشاره ميکرد.
رومو کردم به کوهيار و سيگار کشيدنش رو تماشا کردم.کوهيار نگاهش رو رويه چشماي من متمرکز کرد.
اروم گفتم:من سيگار دوست ندارم
کوهيار-ديگه چي دوست نداري؟
و بعد دود سيگارش رو از بغل سرم رد کرد.
کوهيار-منم دوست نداري درسته؟
من-دهنت رو ببند بوي سيگار خفم کرد
کوهيار-نميبندم.....چرا با من بازي ميکني؟
romangram.com | @romangram_com