#دختر_فوتبالیست_پارت_351


.....و تنها کاري که از دستم بر ميومد اين بود که به صداي ريختن قلبم گوش کنم.

با حسرت به بازيشون نگاه ميکردم.اي بابا همه جا حق من لگد مال ميشه.

وقتي املتم اماده شد بوي خيلي خوبي بلند شده بود.

فرهاد-فکر کنم غذاي سراشپز اماده شد

بهنوش هم پشت بند حرف فرهاد خنديد....اي جونم اين دوتا چقدر بامزن....واي که چقدر خنديدم !!

گرد تا گرد هم نشستن.منم ماهيتابه رو برداشتم .اما هرچي اطراف رو نگاه کردم هيچ چيزي پيدا نکردم که ماهيتابه رو بذارم روش....تا اينکه چشمم به يه کلاه افتاد.فکر کنم ماله يکي از پسرا بود.

برداشتمش و گذاشتم وسط و ماهيتابه رو گذاشتم روش.ولي بهنوش در يه حرکت سريع کلاه رو از زيرش کشيد و گرفت تو بغلش.کشيدن بهنوش همانا و چپ شدن ماهيتابه هم همانا.همه به ماهيتابه زل زده بوديم.

نگاهي عصبي به بهنوش انداختم و بهنوش سريع گفت:گاز نگير خب هديه ي تولده فرهاد بو حيفم اومد کاريش بشه

در حالي که داشتم دندونام رو روي هم فشار ميدادم گفتم:خودم ده تا عين همون رو برات ميخريدم

بهروز ماهيتابه رو برداشت و همه به دسته گل بهنوش نگاه کرديم.اصلا قابل خوردن نبود.همش پخش روفرشي شده بود.

من-منکه زحمتم رو کشيدم دستم هم درد نکنه ديگه اينا دسته گلايه خانوم فرهاد جونتونه

کوهيار-بيخيال حالا کاريه که شده


romangram.com | @romangram_com