#دختر_فوتبالیست_پارت_350
نسيم نگاهي توام با شک بهم انداخت.فکر کنم مطمئن نبود بخوام اين پيشنهاد رو قبول کنم.بهنوش هم نيم نگاهي بهم انداخت.تا اومدم حرفي بزنم بهنوش دهن مبارک رو باز کرد و کلا وجودم رو اسفالت کرد.
بهنوش-اتفاقا زماني که خونه دانشجوييمون بوديم اين شيرين با تمام بي عرضگيش يه املتايي درست ميکرد که اون سرش ناپيدا.اصلا من عمدا امشب پيشنهاد املت دادم.اخه دوست داشتم خاطراتمون تداعي بشه
همونجور که داشتم به چرت و پرتاي بهنوش گوش ميکردم به نسيم نگا کردم.نسيم چشمکي بهم زد و روش رو کرد اونور.
کوهيار-پس شيرين خانوم ما خودمون رو سپرديمون به دست شما.البته اگه لازمه بگيد به امبولانس هم خبر بدم اماده باش باشه
من-شما بايد افتخار هم بکنيد که از دستپخت لذيذ من ميخوريد
کوهيار-اميدوارم فقط ادعا نباشه
من-نيازي به اميدواري نيست مطمئن باشيد
بلند شدم و رفتم کنار پيکنيک نشستم.فقط يه بار املت درست کرده بودم.چقدر هم که چرت و پرت تفت داده بودم!دست پخت لذيذم.
همونجور که داشتم گوجه فرنگي ها رو ميريختم توي ماهيتابه نگاهي به بچه ها انداختم.همشون داشتن به من نگاه ميکردن.
من-بچه ها شما کار ديگه ايي نداريد؟
فرهاد-اااا راست ميگي ها بچه ها بياين گل يا پوچ بازي کنيم
همه باهاش موافقت کردن.اي جونم کوچولو ها.....البته از درون داشتم ميسوختم چون من رو گذاشتن براي اشپزي و خودشون دارن عشق وحال ميکنن.
هر وقت که بيکار ميشدم يه نگاهي به بچه ها مينداختم.که هر دفعه هم با نگاه خيره ي کوهيار روبرو ميشدم.
romangram.com | @romangram_com