#دختر_فوتبالیست_پارت_348
سرم رو انداختم پايين و گفتم:سلام
کوهيار اما خيلي اروم بود.دستام عرق کرده بود.انتظار ديدنش رو نداشتم.
دوباره بهش نگاه کردم.لبخندي زد و گفت:سال نو مبارک
از دستپاچه شدن بدم ميومد.براي همين سعي کردم ارامش تو صدام رو حفظ کنم.
من-سال نو شما هم مبارک
چشمم به بهنوش افتاد.تمام چهرش پر از خنده بود.نسيم هم چشماش داشت ميخنديد.يعني من ميدونم با شما دوتا چيکار کنم.حالا معرکه اينجا بود من و بهروز و فرهاد و کوهيار سرپا بوديم و هيچ حرفي هم نميزديم.اون دوتا هم نشسته بودن و داشتن مارو تماشا ميکردن.دوست داشتم از همون فاصله جفت پا برم تو شکم بهنوش و نسيم و يکي بخوابونم تو گوششون.
بهروز-بفرماييد شيرين خانوم بفرماييد بشينيد
بهنوش-اره ديگه شيرين بيا بشين اينجا رو هم مثل فرش خودت بدون
از عمد رفتم دقيقا پهلوي بهنوش نشستم.وقتي نشستم .اولين کاري که کرد بازوش رو يه وشگون گرفتم تا يکم فشار خونم برگرده سرجاش.
بهنوش فقط يکم سرخ و سفيد شد و بعدش يکم ازم فاصله گرفت ولي عمرا اگه من ولش کنم.
تمام سعيم اين بود که به کوهيار نگاه نکنم.وقتي هم حرف ميزد به فرهاد که کنارش نشسته بود زل ميزدم.يه بار که بهنوش گفت:چيه اينقدر به اقامون زل زدي؟قورتش دادي طفلي رو.نميبيني سرخ شده بچم؟از بس که نگاهش ميکني
من-همچين ميگه اقامون انگاري ده تا شکم ازش زائيده
بهنوش سرش رو انداخت پايين و گفت:به وقتش ايشالا
romangram.com | @romangram_com