#دختر_فوتبالیست_پارت_346
من-يعني من و شما چهارتا؟
بهنوش-اره ديگه .البته دوست بهروز هم قراره بياد
من-باشه مشکلي نيست پس امروز رو بايد کلا در اختيار خانواده باشم که شب بيام پيش شماها
بهنوش-من نميدونم ولي تو قول امشب رو به من دادي ها
من-باشه بابا ميام
بهنوش نگاهي به نسيم انداخت و گفت:ديدي قبول کرد
نسيم لبخندي به بهنوش زد و چيزي نگفت.
****
با کلي اصرار و خواهش بالاخره مامان و بابا راضي شدن که شب برم پيش بچه ها.فکر نميکردم خواهش کردن اينقدر سخت و طاقت فرسا باشه.
بازديد فاميل نرفتم چون کلي از وقتم رو ميگرفت.لازم هم نبود کسي بگه که من سه روز ايران بودم.
سارافون مشکيم رو با شلوار لي مشکيم پوشيدم.زير سارافون هم تي شرت استين بلند يشميم رو پوشيدم.شال يشميم رو هم سرم کردم و کيفم رو برداشتم و رفتم بيرون.وقتي از همه خداحافظي کردم سوئيچم رو برداشتم و به سمت ماشينم رفتم.دلم براش تنگ شده بود.
****
ماشين رو پارک کردم و به سمت در ورودي رفتم.ادرس پارک رو بهنوش بهم پيام کرده بود.پارک فوق العاده خلوتي بود.حالا هم که روز دوم عيد بود ديگه اصلا پرنده توش پر نميزد.به ساعت نگاه کردم.راس ساعت 7 بود.چقدر وقت شناس شدم جديدا.
romangram.com | @romangram_com