#دختر_فوتبالیست_پارت_341
اشپزيم هم خيلي خوب شده بود.ديگه بيشتر غذاها رو ميتونستم درست کنم.
با جسيکا هم اشنا شده بودم.چند شب سه تايي ميرفتيم بيرون.دختر خيلي خوبي بود.واقعا قشنگ و به جا صحبت ميکرد.و خيلي هم خوش اخلاق بود.دقيقا برعکس فرانک که خيلي حرف ميزد و سر ادم رو ميخورد جسيکا کم حرف بود.خدا صبر بده بهش.
****
5ماه از اومدنم ميگذشت.مامان زنگ زد و گفت براي عيد نوروز برگردم خونه.اينقدر سرم شلوغ شده بود که از عيد يادم نبود.تصميم گرفتم يه مرخصي دو روزه از دانشگاه و ورزشگاه بگيرم و برم ايران.براي رفتن به ايران خيلي ذوق و شوق داشتم.چون 5 ماه بود که از خانوادم و دوستام دور بودم.ميتونستم تو همين فرصت هم از دل بهنوش در بيارم.
****
روز پروازم از نيکل و فرانک و جسيکا خدافظي کردم و رفتم فرودگاه.فقط يه چمدون کوچيک برداشتم که اونم توش فقط سوغاتي و لپتابم بود.چيز ديگه اي نبردم چون لازم نبود.
ساعت 3 ظهر بود که رسيدم ايران.وقتي هواپيما نشست يه احساس خوبي رو تو خودم حس کردم.شايدم يه چيزي مثل يه فرياد خفه بود که داد ميزد هيچ جا وطن خودم نميشه.
خوب ضرب المثلا رو براي خودم چپه و راسته ميکنم.اخه اصلا همچين جمله اي هم وجود داره؟
ساعت 3 ظهر بود که رسيدم ايران.وقتي هواپيما نشست يه احساس خوبي رو تو خودم حس کردم.شايدم يه چيزي مثل يه فرياد خفه بود که داد ميزد هيچ جا وطن خودم نميشه.
خوب ضرب المثلا رو براي خودم چپه و راسته ميکنم.اخه اصلا همچين جمله اي هم وجود داره؟
بعد از اينکه چمدونم رو تحويل گرفتم از فرودگاه خارج شدم.يه تاکسي گرفتم و ادرس خونه ي تو يه تهران مون رو بهش دادم.خيلي خسته بودم.ميخواستم بعد از ظهر يه سر به محبي بزنم و به شهاب هم خبر رسيدنم رو بدم تا فردا صبح بياد دنبالم.
پس فردا هم عيد بود.دو روز هم که از دانشگاه و دو روز هم از باشگام مرخصي گرفته بودم.حالا باشگاه رو که ولش کن دانشگاه که دوروز بهم مرخصي داده چون پس فردا هيچي کلاس ندارم ميتونم سه روز اينجا بمونم.
romangram.com | @romangram_com