#دختر_فوتبالیست_پارت_342

بعد از ظهر که نسبتا سرحال شده بودم يه تاکسي گرفتم و رفتم باشگاه.وقتي چشمم به باشگاه افتاد گردي از خاطرات هاله ي قلبم رو گرفت و باعث شد دلم بگيره.چقدر روزاي شاد و خوبي رو اينجا داشتم.وقتي پام رو گذاشتم تو محوطه ياد کوهيار افتادم....شوخي هامون....دعواهامون...کل کلامون.....چه روزايه شيريني بود.

از حالت هندي که در اومدم رفتم به سمت ساختمون محبي.مطمئن نبودم باشه.ولي خب تيريست در تاريکي.شمارش رو هم نداشتم.حوصله ي گرفتن از شهاب رو هم نداشتم.براي همين به راهم ادامه دادم.

تقه اي به در زدم .با صداي بفرماييد داخل شدم.اما بر خلاف تصورم که توقع داشتم با محبي روبرو بشم يه مرد ديگه اي پشت ميز بود.

مرد-ببخشيد خانم کاري داشتيد؟

من-اقاي محبي تشريف ندارن؟

مرد-ايشون قراردادشون با اين باشگاه تموم شده.مربي جديد تيم فوتبال منم

من-بعله سلامت باشيد....نه يعني باشه مرسي خدافظ

وسريع از اتاق اومدم بيرون.چقدر خوشتيپ بود.البته سنش سي به بالا ميزد پس به درد من نميخوره....لازم نکرده دلم رو صابون بزنم.

از باشگاه اومدم بيرون.پس ديگه محبي اينجا نمياد ولش کن فوقش زنگ ميزنم و يه اماري از اونور بهش ميدم.البته با شناختي که از اون فرانک خاله زنک دارم فکر کنم ساعت خوابم رو هم به محبي اطلاع داده باشه !

رفتم دور تهران رو يه دور زدم.البته پياده.درسته پياده روي اينجا به اندازه ي اونور کيف نميده اما اينکه پيش هم نوع هاي خودت باشي خيلي بيشتر از تنهايي و غربت اونجا مي ارزه.

ساعت نه شب بود که برگشتم خونه.اينقدر صداي بوق شنيده بودم که سرم داشت سوت ميکشيد.

همون موقع هم زنگ زدم به شهاب و خبر رسيدنم رو دادم.اونم کلي ذوق زده شد ولي به روي خودش نياورد.فردا هم قرار شد بياد دنبالم.شب موقع خواب خيلي خوشحال بودم چون فردا قرار بود برگردم پيش خانوادم.

صبح با يه صدايي شبيه بنايي بيدار شدم.شايدم يکي داشت ميخ به ديوار ميکوبيد.نميدونم ولي هرچي بود بيدار شدم.وقتي بيدار شدم صدا قطع شدم.گوشيم رو برداشتم.هفت تا تماس شهيد شده از شهاب داشتم.

romangram.com | @romangram_com