#دختر_فوتبالیست_پارت_336
رقيب بدترين چيزيه که ادم ميتونه دررابطه ي عشقيش داشته باشه.
****
زنگ زدم به نيکل و ازش خواستم براي شنبه يه قراري بذاريم و بريم بيرون.قرار شد اون با ماشينش بياد دنبالبم.بودن در کنار نيکل بهم ارامش ميده.و تو اين چند روز خيلي به ارامش نياز داشتم.
روز شنبه که قرار بود با نيکل بريم بيرون از صبح زود بيدار شدم و رفتم يه دوش گرفتم.بعد از اينکه از حمام برگشتم و يه صبحانه ي مفصل خوردم. کم کم رفتم تا حاضر بشم.وقتي صداي پيامم بلند شد طبق عادتم مثل ترقه بالا و پايين پريدم و خودم رو رسوندم به گوشيم.اخه جديدا هيچکس بهم پيام نميده.
وقتي اسم نيکل رو ديدم سريع پيام رو باز کردم.
-شيرين عزيز چون هوا خوبه من تصميم گرفتم که باهم بريم دوچرخه سواري.مدارکت رو بيار تا مشکلي براي کرايه پيش نياد
دوباره و سه باره متن رو خوندم.اصلا نظر من رو نپرسيده بود.باز خوبه لااقل بهم خبر داده بود.
تي شرت استين بلند قهوه ايم رو با شلوار کتون مشکيم پوشيدم.ميدونستم که ظهر تا رستوران ميکشونمش براي همين يه تيپ درست و حسابي زدم.
کولم رو هم با قوطي اب و عينک و مدارک و کيف پولم برداشتم و رفتم پايين.وقتي از ساختمون خوابگاه خارج شدم به سمت پارک کنار خوابگاه حرکت کردم.روي اولين صندلي نشستم و منتظر نيکل شدم.بهش پيام دادم که تو پارکم.تا مجبور نشه دنبالم بگرده.
پنج دقيقه ي بعد ماشين مشکي نيکل که خيلي هم شيک بود جلوي در پارک ايستاد.کولم رو انداختم دوشم و به سمت ماشينش رفتم.وقتي در جلو رو باز کردم و نشستم نيکل حرکت کرد.
نيکل-خب شيرين خوبي؟
من-اره خوبم
نيکل-مدارکت رو اوردي؟
romangram.com | @romangram_com