#دختر_فوتبالیست_پارت_329




________________________________________

گوشي رو کلافه پرت کردم روي مبل.اي ادم مزاحم.از تو چشمي نگاه کردم ببينم کيه.فرانک بود.....حالا نميشد دو دقيقه ي ديگه بياي؟

در رو باز کردم و تعارفش کردم بياد تو.وقتي باهم رو مبل نشستيم گفت:ببخشيد شيرين عزيز که امروزوقتت رو گرفتم

اره بخدا يه مزاحم به تمام معنايي الان

فرانک-اما خب دوست دخترم امروز کار داشت و نميتونست باهام بياد تا بريم بيرون منم که حوصلم سر رفته بود تصميم گرفتم بيام اينجا تا با تو برم بيرون

من-اووووه چه فکر عالي کردي اتفاقا امروز منم تو فکر تو بودم تا باهم بريم بيرون

اره جونه خودم و عمه ي محترمم

فرانک-پس چه بهتر پاشو حاظر شو بريم بيرون

از روي ناچاري يه جيغ کوتاه کشيدم و گفتم پس چقدر خوش بگذره.جين ابيم رو با تي شرت صورمه اييم پوشيدم و موهام رو هم کيليبس زدم و کلاه مشکيم رو هم سرم گذاشتم و رفتم بيرون.

فرانک هم پشت پنجره داشت بيرون رو تماشا ميکرد.از پشت بهش دقيق شدم.هيکل ورزشکاري داشت.خيلي هم خوش تيپ بود.يه تي شرت خاکستري با شلوار کتون مشکي پوشيده بود.لا به لاي موهاش هم ميشد تار هاي سفيد رو که نشونه ي 37 سال سنش بود رو ديد.چشماي قهوه ايش که هميشه تو نور خورشيد رگه هاي عسلي داشت منو ياد کوهيار مينداخت.لباي باريک و بيني نسبتا پهنش که به صورتش ميومد باعث شده بود يه چهره ي دوست داشتني رو ازش بسازه.شکمو بودنش بهترين اخلاقش به حساب ميومد چون هميشه تو غذا خوردنا باهام پايه بود.از اين رو هيچوقت هيچکدوممون نميذاشتيم به شکمامون بد بگذره.

من-من امادم


romangram.com | @romangram_com