#دختر_فوتبالیست_پارت_325


پس شايد من هم به نظر اون اشنا اومدم.سرم رو بلند کردم و بهش زل زدم.واي خداي من اين اينجا چيکار ميکرد.اينکه همون سهيل اويز خودمون بود.پس چرا شهاب چيزي از اومدن سهيل بهم نگفته بود.

سهيل به انگليسي گفت:شيرين خانوم شماييد؟

مثل خودش يه چهره ي بي تفاوت گرفتم و گفتم:بذار ببينم اين صورت به شيشه خورده رو يه جايي ديده بودم.....اهان دم در خوابگاه

سهيل-فکر نميکردم هنوز هم همون حالت جبهه گيري احمقانتون رو حفظ کرده باشيد......در ضمن از حافظه ي سه ثانييتون هم توقع نداشتم اون روز رو به ياد بياريد

دندونام رو روي هم فشار دادم.چقدر پروئه.

من-من روزاي بد زندگيم رو خوب به خاطر ميسپارم.....امروز هم همش يه حس حال بهم زني داشتم حالا دليلش رو ميفهمم

سهيل رو کرد به فرانک و گفت:سلام وقتتون بخير.من سهيلم يکي از دوستان شيرين خانوم

فرانک هم از جاش بلند شد و با سهيل دست داد و گفت:سلام سهيل عزيز منم فرانک هستم

سهيل دوباره نگاهي به من انداخت و گفت:شهاب نگفته بود ازدواج کرديد

من-حالا چرا داريد حرص ميخوريد؟من نشد يکي ديگه....البته ميدونم فراموش کردن من کار سختيه براتون

سهيل پوزخندي زد وگفت:فکر نميکردم اينقدر مونده ي پسرا باشيد که بخواييد خودتون رو بند کنيد بهشون

من-منم فکر نميکردم ديدن شوهر عزيز من اينقدر شمارو ناراحت کنه


romangram.com | @romangram_com