#دختر_فوتبالیست_پارت_324

****

دو هفته از اومدنم ميگذره و من الان احساس راحتي بيشتري ميکنم.فرانک تو همه ي کارام کمکم ميکنه.اشپزيام رو هم به لطف کتاب اشپزي انجام ميدم.

درسته خيلي وقتا گند ميزنم بهش اما بازم اينکه دستپخت خودت رو بخوري يه حال ديگه اي داره.

دانشگاهمم که به لطف خدا و فرانک سريع رديف شد.کلاسام رو جوري تنظيم کردم که با ورزشم تداخل نداشته باشه.

بچه ها باشگاهمون خيلي قوين.بيشتريا چند ساله که دارن اين کار رو انجام ميدن.با سه تاشون هم دوست شدم.

يکيشون رو خيلي بيشتر دوست دارم.اسمش نيکُل و خيلي هم خوشگله.چشماي ابي درشت با موهاي بلوند داره که هميشه پايين موهاش يه فر درشت خرده.لباي قلوه ايي داره و بينيش هم کوچيک و خوش تراشه.

دختر مهربونيه و برعکس من که خيلي پرجنب و جوشم اون هميشه ارومه.شايد به خاطر همينه که خيلي دوستش دارم.وقتي پيششم ارامش عجيبي رو حس ميکنم.

يه گاز ديگه به ساندويچم ميزنم و به فرانک که داره درباره ي يکي از مسافرتاش به نيوزلند حرف ميزنه خيره ميشم.اصلا به حرفاش گوش نميکنم.فقط سرم رو تکون ميدم.بيشتر سرگرم بهشتيم که تو دستامه .چيز برگر واقعا يه بهشت زمينه.ميترسم فرانک وسط حرفاش يه سوال ازم بپرسه منم که اصلا گوش نميدم اونوقت وسط زمين و اسمون گير ميکنم.

اخه خيليا تا حالا مچم رو گرفتن.همينجوري که داشتن يه قضيه ي طولاني رو تعريف ميکردن وسطش يه چيزي هم ازم ميپرسيدن منم که ديگه دکتراي پيچوندن رو از دانشگاه شهاب گرفته بودم همش ميگفتم اوه اوه من برم توالت سريع ميام.

البته خيلي وقتا هم اين کلک جواب نميداده و من راه شريف خجالت کشيدن رو در پيش ميگرفتم.

ساندويچم که تموم شد نوشابم رو برداشتم و تکيم رو زدم به صندلي و شروع کردم به نوشابه خوردن.فرانک هنوز نوارش روشن بود و داشت حرف ميزد.نميدونم چرا هيچوقت متوجه نميشد من اصلا به حرفاش گوش نميکنم.همونجور که داشتم نوشابم رو ميخورد از پنجره به بيرون خيره شدم.مردم در حال رفت و امد بودن.اين فرانک بي سليقه ميزمون رو دقيقا روبروي در انتخاب کرده بود براي همين هم هرکسي که ميرفت و ميومد اول بايد از زير نگاه من رد ميشد بعدش ميرفت يه ميز براي خودش انتخاب ميکرد.

نه.....نوشابه پريد تو گلوم....چقدر چهرش اشنا بود.کجا ديده بودمش.تند تند داشتم سرفه ميکرد.فرانک بلند شد و زد پشتم.وقتي سرفم بند اومد دوباره بهش نگاه کردم.جلوي در ايستاده بود و داشت به من نگاه ميکرد.با اين سرفه هام بيشترم داشتم جلب توجه ميکردم.وقتي تقريبا اروم تر شدم نوشابم رو دوباره برداشتم و مثل اين خيره ها دوباره شروع به خوردنش کردم.

پسره شروع کرد به قدم برداشتن.فکر ميکردم الان رد ميشه و ميره.اما دقيق بالاي سرم ايستاد.فرانک سرش رو بلند کرد و نگاهي تواٌم با تعجب به پسره انداخت.

romangram.com | @romangram_com