#دختر_فوتبالیست_پارت_320

دستام يخ کرد.يه عرق سرد هم نشست رو پيشونيم.به فرانک نگاه کردم تو چشماش ارامش موج ميزد.

رو کردم به تام و گفتم:هيچ شانس ديگه اي ندارم؟

تام-سال ديگه همين موقع دوباره تست ميگيريم

من-اخه من چه عيبي داشتم؟

تام-شما اونقدر پخته نبوديد که به درد کار ما بخوريد

از رک بودن کلامش اصلا خوشم نيومد.خب ميمردي يکم تهش يه متاسفانه اي يه با عرض معذرتي چيزي ميچسبوندي؟

همه چيز تموم شد.اصلا اومدنم بيخود بود.حالا بمونم چيکار.اه چقدر من بي عرضم.

با فرانک از همه خدافظي کرديم و برگشتيم تو ماشين.فرانک چيزي نميگفت.چه عجب !!

سرم رو تکيه دادم به شيشه ي ماشين.حالا بايد چيکار کنم؟

وقتي ماشين ايستاد يه نگاه به دور و ورم کردم.سنسورام تشخيص دادن جلويه يه باشگاه ورزشي ديگه اييم.

به ادما نگاه کردم هرکسي سرش تو کار خودش بود.کسي به کسي کاري نداشت.

خيابونا هم عجيب تميز بود.واااي اتوبوس دو طبقه من هميشه حسرت اينا رو ميخوردم.با ضربه اي که فرانک به شيشه زد فهميدم شکل اين عقب مونده هاي ذهني با دهن باز ذل زدم به خيابون.اخه تو اين يه روز زياد توجه نکرده بودم.

از ماشين که پياده شدم فرانک شروع کرد به ورور کردن.اخ که چقدر اين حرف ميزنه

romangram.com | @romangram_com