#دختر_فوتبالیست_پارت_306

وقتي فرانک من رو با اون قيافه ديد لبخند محوي زد و گفت:فکر نميکردم براتون اينقدر گشاد و بزرگ باشه

در کمال پرويي گفتم:شما فکر کرديد با يه دراکولا طرفيد؟

فرانک-من به هيکل ظريف شما همچين جسارتي نکردم بانوي جوان

شيطونه ميگفت چنگ بزن تو موهاش کلش رو بکوبون به ديوار....اينقدر بدم مياد کسي بهم بگه بانو....ايــــــش

فرانک منو برد به يه سالن ورزشي سرپوشيده که چمن مصنوعي توش کار شده بود.نسبتا بزرگ بود.اما معلوم بود ماله همين کاراي کوچيک مثل تست گرفتن و اين چيزاس.

يه طرف زمين هم دوتا زن و يه مرد پشت يه ميز نشسته بودن.معلوم بود اونا قراره تست بگيرن.

دوتا دختر هم داشتن با هم فوتبال بازي ميکردن و اون سه نفر هم داشتن بازيشون رو نگاه ميکردن وتند تند يه چيزي رو يادداشت ميکردن.

فرانک دستم رو گرفت و منو برد به سمت يه ميزي که يه دختر جوون پشتش نشسته بود و ميز تقريبا همون نزديک در ورودي بود.

دختر جوون وقتي فرانک رو ديد از جاش بلند شد و باهم دست دادن.

دختر جوون گفت:خوش امديد اقاي کندي...داورا منتظر شماهستند

فرانک تشکري از دختر کرد و دست من رو مثل دست يه بچه ي دماغو زشت تو دستاش گرفت و دنبال خوش کشيد.

وقتي به اون ميز رسيديم همه ي اون سه نفر هم از جاشون بلند شدن.

ميخواستم بگم:نه نه تورو خدا بشينيد خجالتم نديد من متعلق به همه ي شمام

romangram.com | @romangram_com