#دختر_فوتبالیست_پارت_302
****
با تکونايي که ميخورم چشام رو باز ميکنم.فرانک داره تند تند ميگه بلند شو ديگه.يکم کش و قوس به خودم ميدم.کمربندم رو ميبندم و منتظر فرود ميشم.
****
هوا هم حتي به نظرم جديد مياد....چشمام رو تو فضا ميچرخونم....واي ماماني چه جاي توپي بوده و من نديدمش.
يادمه بچه که بودم فقط فکر ميکردم تو دنيا دوجا داريم....يکي ايران يکي خارج
حالا تو خارجم !! بچگي دلم برات تنگ شده.
وقتي از فرودگاه اومديم بيرون با يه دنياي جديد روبرو شدم.شيطتنت خونم افتاده بود پايين.براي همين دست فرانک رو گرفتم و با همون چمدونايي که داشتيم رو زمين ميکشيديم ازش خواستم که بدوييم.
فرانک هم با يه لبخند قبول کرد.تا جاي تاکسيا با هم دوييدم.بابا اين فرانک هم خيلي پايه بود.
يه تاکسي گرفتيم.کوهيار يه ادرس رو بهش داد.بعدش هم رو کرد به من تا جايي که جا داشت باهام حرف زد.
خوب شد اين زن نشده وگرنه که الان دهن منو اسفالت ميکرد.به نظر نميرسيد خاله زنک باشه.چون خيلي باکلاس حرف ميزد.همش هم داشت درباره ي رستوراناش حرف ميزد.
اي ادم خبيس ميدونسته من غذا دوست دارم واسه همين داشت با اين حرفاش پدر شکم يتيمم رو در مياورد.
اخر کاريا با استينم دور دهنم رو پاک کردم.خب چيکار کنم اختيارم دست خودم نيست ديگه دلم اب ميفته.
جلوي يه ساختمون خيلي بزرگ ايستاديم.پياده شديم و چمدونامون رو هم تحويل گرفتيم.وقتي دوباره به ساختمون نگاه کردم فکم پخش زمين شد.
romangram.com | @romangram_com