#دختر_فوتبالیست_پارت_298

ولي من قوي تر از اين حرفام.نگهش داشتم و نذاشتم پيش شخص خاصي بره....

ولي وقتي فرانک خوابيد منم چاره اي نداشتم جز فکراي بيهوده کردن.هندزفري رو تو گوشم فرو کردم و دوباره سرم رو به پشتي صندلي تکيه دادم و اروم اروم زندگيم رو مثل يه نوار کوتاه دوره کردم.

اما وقتي رسيدم به يه جفت چشم قهوه اي ديگه نتونستم جلوتر برم.

يادمه از روز اولي که ديدمش يه جرقه ي خاص رو درون خودم احساس کردم.اما اين جرقه ي خاص ضعيف تر از اين حرفا بود که بخوام جديش بگيرم.

از پنجره به فضاي بيرون خيره شدم.چقدر از اينجا به خدا نزديک تر بودم.

روزي که باهام رفته بوديم شام بخوريم رو هنوز يادمه.اون نگاه خيره ي کوهيار وقتي که بستني برام خريد....و من قلبم براي اولين بار تو زندگيم لرزيدشايد کسي متوجه اون لرزش نشده باشه اما همون يه لرزش به ظاهر بي صدا مثل يه زلزله پايه هاي وجودم رو به اتش کشيد و داغونم کرد.

نياز رو ناخواسته از ميدون به در کردم.اوايل فقط قصدم کمک بود اما وقتي فهميدم که کوهيار هم نميخوادش اروم اروم حسادت خاموشي که از درون قلبم رو ميسوزوند سر باز کرد و باعث شد نياز رو به چشم يه حريف ببينم.

يادمه اون شب تو عروسي وقتي که کوهيار از يه شانس براي رقص با خودش باهام صحبت کرد خيلي ساده باور کردم....اما نياز که کمي اونور تر روي يه صندلي نشسته بود باعث شد يادم بياد که اون مال من نيست.

صداي اهنگ تو گوشم پيچيد و باعث شد از خود بي خود بشم:

مثل باد سرد پاييز * غم لعنتي به من زد

حتي باغبون نفهميد * که چه افتي به من زد

رگ و ريشه هام سياه شد * تو تنم جوونه خشکيد

اما اين دل صبورم * به غم زمونه خنديــــد

romangram.com | @romangram_com