#دختر_فوتبالیست_پارت_297
وقتي ميخواستيم از پله برقي بالا بريم برگشتم و از پشت شيشه ها به خانوادم زل زدم.همه داشتن برام دست تکون ميدادن.
منم دست رو تکون دادم.اما تو اخرين لحظات يه جفت چشم اشنا توجهم رو جلب کرد.....نگاه اروم و غمزدش از همين فاصله هم مشخص بود.
نگاهي بهش انداختم و يه لبخند تلخ و شيرين نشوندم گوشه لبم...اما اون سرش رو انداخت پايين و برگشت و رفت.....
دلم براي تو هم تنگ ميشه کوهيار.....
يه لحظه چشمم به بهنوش افتاد....واي خدا داشت يادم ميرفت.
سريع پله ها رو برگشتم پايين.از همون بالا اشاره کردم به بهنوش که بيا جلو.دم در ورودي ايستادم تابهنوش هم بياد.
وقتي اومد دست کردم تو کيفم و دفتر خاطراتم رو اوردم بيرون و دادامش دست بهنوش.
من-بهنوش اينو بده به کوهيار....
تا بهنوش خواست حرفي بزنه سريع بوسش کردم و برگشتم پيش دوست محبي.....خوب شد يادم افتاد !!
****
سرم رو به پشتي صندلي تکيه ميدم.سر درد بدي گرفتم.اين سر دردا هم که هميشه معرکن...دقيقا يه وقتي ميان سراغت که نيازي بهشون نداري.
سعي ميکردم با دوست محبي که خودش رو فرانک کندي معرفي کرد صحبت کنم.اما همش ذهنم فرار ميکرد.
romangram.com | @romangram_com