#دختر_فوتبالیست_پارت_296
براي همين شهاب هم برگشت که ببينه چي به چيه....منم سريع شربت رو روش خالي کردم اما شهاب هم سريع عکس العمل نشون داد و زد زير قوطي و بقيش ريخت رو خودم....
توروخدا نگاه کن از دست اين بهنوش منم علفش شدم.تمام دستام پر شده بود.
همه داشتن به ما ميخنديدن.شهاب هم وقتي قيافه گرفته ي منو ديد خنديد.بدجور ضايع شده بودم.
ببخشيدي گفتم و به سمت توالت ها به راه افتادم.اما وقتي يه لحظه چشمم به کوهيار افتاد که داشت به سمتم ميودم سريع تغيير مسير دادم و برگشتم پيش بقيه.نميخواستم باهاش روبرو بشم.
کم کم مراسم خدافظي رسيده بود.با بابا و مامان که خدافظي کردم قطره هاي اشکم صورتم رو پر کردم.با همون وضعيت علفشي همرو بغل کردم.با بهروز و فرهاد هم خدافظي کردم.مامان و بابا هم تا اخرين لحظات داشتن سفارشم ميکردن.
محبي هم برام ارزوي موفقيت کرد.
دوست محبي هم با همه خدافظي کرد و براه افتاديم.هر قدم که ازشون دور ميشدم قلبم بيشتر تير ميکشيد و حس غربت و دلتنگي تمام وجودم رو گرفت.
بعد از 5 دقيقه چمدونا رو تحويل داديم و به سمت هواپيما براه افتاديم.
دوست محبي داشت کنار گوشم وزوز ميکرد که پرواز رو خيلي دوست داره.منم فقط سرم رو تکون ميدادم.وقتي ميخواستيم از اسانسور بالا بريم برگشتم و از پشت شيشه ها به خانوادم زل زدم.همه داشتن برام دست تکون ميدادن.
منم دست رو تکون دادم.اما تو اخرين لحظات يه جفت چشم اشنا توجهم رو جلب کرد.....نگاه اروم و غمزدش از همين فاصله هم مشخص بود.
نگاهي بهش انداختم و يه لبخند تلخ و شيرين نشوندم گوشه لبم...اما اون سرش رو انداخت پايين و برگشت و رفت.....
دلم براي تو هم تنگ ميشه کوهيار.....
________________________________________
romangram.com | @romangram_com